آهنگسازان: مزدا انصاري، مرتضي محجوبي، پرويز ياحقي، محمدرضا شجريان
مايه: دشتي
انتشار: ۱۳۸۷
م
س
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
|به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم
شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل
که دید در ره خود پیچ و تاب دام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندی
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد
|بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنجنامه ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد
ن
چنانم بانگ نی، آتش بر جان زد
که گویی کس، آتش در نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود
نوای نی امشب بر آن دامان زد
نی محزون داغ مرا تازه تر از لاله کند
ز جدایی ها چو شکایت کند و ناله کند
که به جانش آتش، هجر یاران زد
به کجایی ای گل من
که همچو نی بنالد ز غمت دل من
جز ناله ی دل نبود از عشقت حاصل من
گذری به سرم، نظری بر چشم ترم
که از غم تو قلب رهی خون شد و از دیده برون شد
نوای نی گوید کز عشقت چون شد
چ
د
دیدی ای مه که ناگه رمیدی و رفتی
پیوند الفت بریدی و رفتی
هرچه خواری به یاری کشیدم و دیدم
دامن ز دستم کشیدی و رفتی
بس ناله ها کردم به امیدی که رحم آری، به فریاد من ای گل
فریاد از دل تو، کز جفا، فریادمو نشنیدی و رفتی
جانا گرچه بردی از یادم، جان در کوی عاشقی دادم
ز پا فکندی، به سر دویدم، گوهر فشاندم، بر اشک من خندیدی و رفتی
ساقی بده آن می را، مطرب بزن آن نی را
که پای لاله، پیاله خوش باشد، دل اسیران به ناله خوش باشد
علاج محنت به جز می نیست، به غیر نالیدن نی نیست
س
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم
خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم
در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم
زاری مرا تمام است چون زور و زر ندارم
گر پرده های عالم در پیش چشم داری
گر چشم دارم آخر، چشم از تو بر ندارم
در پیش بارگاهت از دور باز ماندم
کز بیم دور باشد روی گذر ندارم
روزی گرم بخوانی از بس که شاد گردم
گر ره بود به آتش، بیم خطر ندارم
عالم پر است از تو، غایب منم ز غفلت
تو حاضری ولیکن من آن نظر ندارم
نه، نه، تو شمع جانی، پروانه تو ام من
زان با تو پر زنم من کز تو خبر ندارم
|عطار در هوایت پر سوخت در غم تو
پرواز چون نمایم چون هیچ پر ندارم
آ
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید، این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران
یا نه دریایی است گویی واژگونه بر فراز شهر، شهر سوگواران
هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شب های وحشت را تواند شست آیا از دل یاران
چشم ها و چشمه ها خشکند
روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ
همچنان که نام ها در ننگ
هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدی ها که ما عمری است در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد!
آه باران...
نظر شما چیست؟
«نظر شما مهم است؛ نظرتان را دیگران به اشتراک بگذارید»